دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

À la Quine


Je suis Jacques, et je m'appelle «Jacques».

شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

:)


+18,000,000.

دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

چرا رأی می‌دهم



برای من که در ایران زندگی می‌کنم عملاً مهم است که چه کسی رئیس‌جمهور می‌شود. فرقِ عملی—فرقِ ملموس در زندگیِ روزمره—دارد که کسی که رئیس‌جمهور می‌شود هدفِ اعلام‌شده‌اش اصلاحِ وضعِ اقتصاد باشد یا احیای گفتمانِ انقلابِ اسلامی؛ فرق دارد که بگوید باید با قدرت‌های بزرگِ خارجی تنش‌زدایی/تخاصم‌زدایی کنیم یا چیزهایی بگوید که با این حرف سازگار نیست؛ فرق دارد که در مناظره گفته باشد باید فضا را بازتر کرد و فیلترینگ و برخورد با شهروندانِ بیننده‌ی شبکه‌های تلویزیونیِ ماهواره‌ای را ملایم‌تر کرد یا اینکه با لحن و منطقِ کتاب‌های درسیِ راهنماییِ سی سال پیش گفته باشد که البته باید برخورد کرد با کسانی که ایمانِ ایرانیان و بنیانِ خانواده را هدف گرفته‌اند. اگر گمان می‌کنیم که اصولاً همیشه کاندیداها کمابیش یکی هستند و فرقِ عملی‌ای ندارد که کدام‌شان رئیس‌جمهور شوند خوب است تصور کنیم که در سالِ هشتادوچهار چه می‌شد اگر آقای معین یا آقای هاشمی‌رفسنجانی یا حتی آقای لاریجانی یا اصلاً هر کدام از کاندیداهای پیروزنشده‌ی آن سال رئیس‌جمهور می‌شد، و تصورمان را مقایسه کنیم با وضعِ مملکت در دوره‌ی آقای احمدی‌نژاد.

شباهت‌هایی بین یکی از کاندیداهای محترم و آقای احمدی‌نژادِ هشت سال پیش می‌بینم، و این مرا دقیقاً می‌ترسانَد از اینکه آن کاندیدای محترم رئیس‌جمهور بشود... کسانی هستند که به ضرسِ  قاطع می‌گویند نظامِ جمهوری اسلامی اجازه نخواهد داد کسِ  دیگری رئیس‌جمهور بشود. من این نظریه را قبول ندارم، و معتقدم که در نظرِ نظامْ ریاستِ هیچ‌یک از آقایانِ احرازصلاحیت‌شده خطرناک نیست—و گر نه صلاحیت‌شان را تأیید نمی‌کرد: نظام نشان داده است که، در موضوعِ راه‌دادنِ افراد به مسابقه، در رودربایستیِ کسی نمی‌مانَد و از افکارِ عمومی هم اندیشه نمی‌کند. به نظرم دوستانی که به نظریه‌ی خودشان-هر-که-را-بخواهند-رئیس‌جمهور-می‌کنند معتقدند خوب است کمی هم احتمال بدهند که اشتباه می‌کنند. (دیده‌ام که کسی نوشته که احتمالِ مؤثربودنِ رأی ما "یک صدم درصد" [یعنی 0.0001] هم نیست، و اصلاً "عقلا محال" است که حکومت بخواهد کسِ‌ دیگری رئیس‌جمهور بشود. شخصاً ترجیح می‌دهم محتاطانه‌تر حرف بزنم.) در بدترین حالت، رأی‌دادنِ من به آقای روحانی—یا آقای عارف—اتلافِ وقت خواهد بود؛ اما به نظرِ من این اتلافِ احتمالیِ وقت ضررش بسیار کمتر خواهد بود از ضررِ ریاستِ آن کاندیدای محترمِ شبیه به آقای احمدی‌نژاد بر قوه‌ی مجریه.

این به نظرِ من حرفِ نامربوطی است که: هر که را بخواهند برنده اعلام می‌کنند و لذا رأی‌دادنِ ما فقط آمارِ رأی‌دهندگان را بالا می‌برَد. درست باشد یا غلط، بی‌ربط است چرا که اگر نظام اهلِ تقلب‌کردن باشد، رأی هم ندهیم آمار را هر قدر بخواهد اعلام می‌کند.

این هم به نظرِ من تصمیمِ بجایی نیست که روی برگه‌ی رأی اسمِ کسی را بنویسیم که رسماً جزوِ کاندیداها نیست: فایده‌ی احتمالی‌اش (اینکه به جایی گزارش بشود که مجموعاً روی فلان تعداد برگِ رأی نامِ آقای موسوی نوشته شده؟) به نظرِ من به اتلافِ رأیی نمی‌ارزد که می‌توانست شمرده شود و احتمالاً تأثیری بگذارد. ساده‌اندیشانه‌بودن به کنار، به نظرم این ایده حتی می‌تواند نامعقول باشد: از قضا، برخی از کسانی که از این ایده حمایت می‌کنند به‌جدّ معتقدند که در انتخاباتِ چهار سال پیش وسیعاً تقلب شده است. به نظرم غریب است که کسی که معتقد است حکومت اهلِ تقلب در انتخابات است امیدوار باشد که حکومت تغییری در رفتارش ایجاد بشود وقتی که ببیند روی تعدادِ زیادی برگِ رأی اسمِ آقای موسوی نوشته شده—مطابقِ نظرِ معتقدان به نظریه‌ی تقلب، حکومت یک بار واقعاً دیده که اکثریتی از آراء از آنِ آقای موسوی بوده و این باعت نشده کارِ دمکراتیکِ امانت‌دارانه را انجام بدهد؛ حالا قاعدتاًِ دیدنِ نامِ آقای موسوی روی برگه‌ها باعث نمی‌شود که حکومتْ توبه کند یا متنبه بشود یا بترسد.

وقتی—به هر دلیلی—از نتیجه‌ی اعلام‌شده‌ی انتخاباتِ قبلیِ ریاست‌جمهوری سرخورده شده‌ایم یا اصلاً با سازوکارِ فعلیِ انتخابات موافق نیستیم، آسان‌ترین کار قهرکردن است. به نظرم اقتضای عقلانیت این است که از هر فرصتی استفاده کنیم و سعی کنیم اوضاع بهتر شود، یا دست‌کم بدتر نشود.


جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در بابِ احتیاطِ عالمان در نقلِ آنچه شنیده‌اند



آقای دکتر غلامعلی حدادعادل کاندیدای محترمِ یازدهمین دوره‌ی انتخاباتِ ریاستِ جمهوری اسلامی ایران چند روز پیش در یکی از برنامه‌های تبلیغاتیِ تلویزیونی‌شان چیزی در موردِ مهاجرت گفتند. واحد مرکزی خبر گزارشی منتشر کرده است که بخشِ مربوطی از آن را با حفظِ املا و غیره نقل می‌کنم:


[...] ابن بطوطه جهانگرد مراکشی وقتی از ایران عبور می کند و به چین می رود تعریف می کند و در سفرنامه اش می نویسد که یک روزی امیر عزت کرد و احترام گذاشت و ما را سوار این قایقهایی کرد که در روی رودخانه شناور بودند و به تفرج رفتیم در کنار ما در قایق دیگری در کشتی کوچک دیگری خنیاگران و رامشگران آواز می خواندند و شعر فارسی می خواندند و بعد ابن بطوطه که ایرانی نبوده آنها بخاطر او شعر فارسی بخوانند اصلا خواندن شعر فارسی رایج بوده ابن بطوطه دو بیت را نقل کرده است که در زمان ما که سفر نامه او چاپ شده است معلوم شده است که این دو بیت از سعدی است که می گوید:
« تا دل به مهرت داده ام در بهر فکر افتاده ام
چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری
آفاق را گر دیده ام مهر بتان ورزیده ام
خوبان فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری
این نکته نشان می دهد که چهل سال فقط آن زمان از درگذشت سعدی گذشته بوده یعنی ایرانیها به اندازه ای به چین سفر می کردند که چهل سال بعد از فوت سعدی شعر سعدی را برده بودند که نقل محفل و نقل زبان خوانندگان چینی شده بوده پس مهاجرت همیشه بوده و ایرانیان همه جا حضور داشتند در کشورهای دیگر هم ایرانیها بودند [...].


جنابِ آقای دکتر حدادعادل که بیش از یک دهه است که رئیسِ فرهنگستان زبان و ادب فارسی هستند لابد متنِ سفرنامه‌ی ابن‌بطوطه را خوانده‌اند و بی‌اطلاع حرف نمی‌زنند و لابد بر خلافِ این وبلاگ‌نویس نظرشان این نیست که این حکایتِ نسبتاً مشهورْ نامعقول است و در چند موضع جای سؤال دارد. اما به نظرم شایسته‌تر بود که جنابِ آقای دکتر حدادعادل که رئیسِ بنیاد سعدی هم هستند توجه می‌فرمودند که بیتِ دوم از سعدی نیست و از امیرخسرو دهلوی است که در هند زندگی می‌کرده است.

دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

"یک شبی دیگر اندر آغوش‌ات"


کلاسیک‌بودنِ زیبایی‌تان، بانو، شعرهای شاعرانِ خیلی کلاسیک را به‌یاد می‌آورَد. مثلِ دیروز (یا پریروز بود آیا؟) که به یادِ انوری افتادم [نقل از حافظه]:

باز کی گیرم اندر آغوش‌ات
کی بیارم به‌ دست چون دوش‌ات

تا بدیدم به زیرِ حلقه‌ی زلف
حلقه‌ی گوش بر بناگوش‌ات

گشت یکبارگی دلِ ریش‌ام
حلقه‌درگوشِ حلقه‌ی گوش‌ات.

دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

غیرحرفه‌ای [برای کاستن از عصبانیتی ناشی از احساس اتلاف وقت]



رؤیا غمگین است: متوجه شده که شوهرش بیش از سه ماه است که با خانمِ جوانی رابطه دارد. رؤیا تنها است:‌ شوهرش او را برای خاطرِ آن خانم رها کرده است. رؤیا احساس می‌کند به‌طرزِ مضاعفی فریب خورده: اولاً آن خانمِ جوان از سه ماه پیش به خانه‌ی رؤیا می‌آمده، ثانیاً دوستانِ رؤیا شوهرش را در دیدارهای مخفیانه مساعدت می‌کرده‌اند. مدتی می‌گذرد. و رؤیا کم‌کم دارد عاشق می‌شود (بر کسی که طبعاً شبیه به آقای صابر اَبَر است). خب، حالا رؤیا اگر معلمِ پیانو باشد و شخصیتِ اصلیِ فیلم هم باشد، انتظار داریم چند باری او را در چه حالی ببینیم؟ بله:‌ پیانو بزند. و خیلی هم پرتوقع نخواهیم بود اگر انتظار داشته باشیم که به مقتضای حالْ او را در حالِ نواختنِ موسیقی‌های متفاوتی ببینیم.

اما در سراسرِ فیلم هرگز چنین صحنه‌ای نمی‌بینیم. آیا آقای پیمان معادی در نگارشِ فیلم‌نامه‌ی به این نکته بی‌توجه بوده‌اند؟ آیا خانمِ مهناز افشار فرصت/همت نکرده‌اند یاد بگیرند چند قطعه را بنوازند؟ (یا آقای پیمان معادی در مقامِ کارگردان نتوانسته‌اند صحنه‌ی پیانونوازی‌ای را با مونتاژ در فیلم جا بدهند؟) و اگر بگویند که وزارتِ ارشاد اجازه نداده است یا اجازه نمی‌داد چنین صحنه‌ای در فیلم باشد، در این صورت جوابِ بدیهی این است که وقتی—به هر دلیلی—از معلمِ‌پیانو‌بودنِ کسی هیچ استفاده‌ای نشود می‌شود برای او شغلِ دیگری نوشت.

***
خوانده‌ایم که رابرت دنیرو مدتی در نیویورک تاکسی رانده است تا بتواند نقش‌اش در فیلمِ سکورسیزی را باورپذیرتر درآورَد، یا اِیدرین برودی مدت‌ها تمرین کرده است تا بتواند در فیلمِ پولانسکی شوپن بنوازد. گمانِ من این است که در چندده سالِ اخیر دنیای حرفه‌ایِ سینما در سطحي جهانی، قابلِ تصور نبوده است که در صحنه‌ای که بازیگری باید آواز بخواند کسِ دیگری به‌جای او بخواند، چه برسد به اینکه در کلّ فیلمی کسِ دیگری به‌جای بازیگر حرف بزند! بازیگر بلد نیست مطابقِ فیلم‌نامه آواز بخواند یا ساز بزند؟ راه‌حل ساده است: یا باید یاد بگیرد، یا باید بازیگرِ دیگری انتخاب بشود. بازیگر صدای مناسبی ندارد یا (بدتر) نمی‌تواند متن‌اش را بگوید؟ مشکلی نیست: شغلِ دیگری انتخاب کند. و نگاهی کنیم به بازیگرانِ مهمِ ایرانی در فیلم‌های کارگردانانِ مهمِ ایرانی: آوازخواندنِ کسی به‌جای بازیگرِ نقشِ اولِ فیلمِ سنتوری، یا صحبت‌کردنِ آقای منوچهر اسماعیلی به‌جای چند بازیگرِ معروف در مجموعه‌ی هزار دستان. و چون این بسیار.

یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در ستایشِ بعضی انواعِ بی‌کارشدگی



برای کسی که بخت آن‌قدر یارش نبوده باشد که اصلاً نیازی به کارکردن نداشته باشد شاید یکی از بهترین انواعِ شغلْ شغلِ آکادمیک باشد. چند سالی چنین شغلی داشتم و از اولِ امسال ندارم.

بدی‌های بی‌کارشدن لابد آشکار است؛ اما شاید، دست‌کم برای افرادِ محافظه‌کار، نداشتنِ شغلِ آکادمیک مزیّتی هم داشته باشد: کسی که شغلِ آکادمیک ندارد بطریق اولی نگرانِ ازدست‌دادن‌اش هم نیست. چنین کسی می‌تواند با خیالی نسبتاً راحت—راحت‌تر از کسی که شغلِ آکادمیک دارد—به سبکِ مختارش زندگی کند و عقایدش را ترویج کند و سلائق‌اش را مطرح کند. از این نظر حتی وضع کسی که شغل‌اش را از دست داده یا رها کرده است (و امیدی به این ندارد که شغلی از همان نوع به‌دست آورَد) بهتر از کسی است که در جست‌وجوی شغلِ آکادمیک است.

البته کسی که چیزی ندارد نگرانِ ازدست‌دادن‌اش هم نیست؛ اما نکته این است که، از بعضی جهات، ظاهراً ازدست‌دادنِ شغلِ آکادمیک راحت‌تر از ازدست‌دادنِ بقیه‌ی انواعِ شغل‌ها است.


سه‌شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

Li2CO3




شروع‌اش با رهیافتِ همیشگیِ الیاس به موضوع بود:‌ در اولین دقیقه‌های اولین جلسه به دکترِ روان‌پزشک گفت که موعظه نمی‌خواهد. دکتر موعظه نکرد. دکتر جدی بود و هوشمند می‌نمود.

الیاس از نوسان‌هایش گفت. دکتر گوش کرد. دکتر روی کاغذْ خطی افقی کشید: این حالتِ طبیعی است. خطی بالای محورِ طبیعی کشید و یکی پایینِ محورِ طبیعی، همه روی همان کاغذ. خواست که الیاس نمودارِ نوسان‌های ماهانه‌اش را بکشد. الیاس نتوانست. الیاس از این گفت که در دوره‌هایی با تفصیلِ زیاد به خودکشی فکر می‌کرده.

دکتر: در بینِ نزدیکان‌تان کسی اقدام به خودکشی کرده؟
الیاس: اقدام را نمی‌دانم، ولی تا جایی که خبر دارم کسی از نزدیکان‌ام در خودکشیْ موفق نبوده.

تشخیصِ دکتر افسردگیِ دوقطبی بود. یکی از داروهای استاندارد را تجوزیز کرد. دکتر گفت که کارِ منتَظرِ این دارو تثبیتِ خُلق است. در دو‌ونیم سالی بعد از آن شب که الیاس به این دکتر مراجعه می‌کرد دکتر فقط یک بار خندید که در همین دیداری است که برخی اقوالِ افرادش را نقل کردم. الیاس پرسید "حالا این دارو خُلقِ مرا در کجا تثبیت می‌کند؟". و دکتر توضیح داد که سعی‌اش این است که در حدِ "طبیعی" تثبیت کند. دکتر قبل از توضیح خندید. و الیاس ترجیح داده بود نپرسد که ملاکِ طبیعی‌بودن چیست.

روزهای بعد بهترین روزهای عمرِ الیاس نبود، از جهاتِ متعدد. قسمتِ احتمالاً مربوط به دارو این بود که بیش از یک هفته‌ی متوالی هیچ شبی بیش از یک ساعتِ متوالی نخوابید. و ضعفی مداوم که انگار از شیءِ کوچکِ تقریباً مسطحی از اعماقِ معده به همه‌ی درونِ بدن متساطع می‌شد. در ساعت‌های شدتِ ضعفْ شکلِ سفیدِ سستِ گچیِ قرص بخشِ بزرگی از میدانِ دیدِ الیاس را می‌گرفت.


[دکتر آن دارو را تجویز نکرد؛ گزارشِ الیاس در زبانِ ذهنی‌اش همین‌طور است که نوشتم:‌ دکتر یکی از داروهای استاندارد را تجوزیز کرد. زبانِ الیاس مرا هم گاهی یادِ ترَویس می‌اندازد.] 

یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

هیچ / هر، یا: وقتی منطقی لحظه‌ای سر برداشته بود از خمارِ مستی




برای بانو نوشتم “چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست...”. و سه‌نقطه در اصلِ پیام بود: در نقل کوتاه نکرده‌ام—هم او غزل را می‌شناخت، هم اینکه همین مصراع، همین جمله‌ی ناتمام، احساس‌ام را نشان می‌داد .

چند روز بعد غزل را با صدای جمال‌الدین منبری در ذهن‌ام می‌شنیدم، و جایی‌اش اشکال داشت. خواننده بیت را مطابقِ نسخه‌ی فروغی می‌خوانَد:

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست.

اما احتمالاً کسی نباشد که از هر چه در دو عالم هست خبرش باشد، آشفته‌ی موی معشوق و مستِ بوی‌اش باشد یا نه. قاعدتاً شیخ می‌بایست بگوید که از هیچ چیزی در دو عالم خبر ندارد.

["منطقی" یعنی منطق‌دان—مثلِ "نحوی" در داستانِ نحوی و کشتیبان در مثنوی معنوی: "آن یکی نحوی به کشتی در نشست".]


یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

جویای کار




[این نامه را روزِ بیست‌وسومِ اسفند به دفترِ رئیسِ پژوهشگاه تحویل دادم. پیوندها به مطالبِ وبلاگ را برای انتشار در اینجا اضافه کرده‌ام.]



جنابِ آقای لاریجانی رئیسِ محترمِ پژوهشگاه دانش‌های بنیادی،

سلام.

در پاسخ به نامه‌ی جناب‌عالی (مورخِ چهاردهمِ اسفندِ امسال به شماره‌ی ۹۰۳۵/۱۰۰/۹۱ و با قیدِ "محرمانه") به‌اختصار چند نکته را عرض می‌کنم. علتِ تأخیر در جواب‌دادنْ یکی گرفتاریِ شخصی‌ای است که باعث شد نامه‌ی شما را با سه روز تأخیر بخوانم، و دوم تمکین به امرِ استادم و عمل به توصیه‌ی دوستان‌ام در موردِ تأملِ بیشتر در جواب.

دو نکته‌ی مقدماتی. اول اینکه در نامه‌تان فرموده‌اید "متأسفانه دریکی دوسال اخیر، اعتراض‌های متعددی نسبت به برخی فعالیت‌های جناب‌عالی به پژوهشگاه گزارش شده است که اینگونه رفتارها به هیچ وجه متناسب با حیثیت و شأن پژوهشگاه و محققین آن نمی‌باشد." غیر از موضوعِ وبلاگِ شخصی‌ام که در ادامه به آن خواهم پرداخت، معلوم نکرده‌اید که آیا، طبقِ تحقیقاتِ شما، این اعتراض‌ها بجا هم بوده است یا خیر، و آیا  مشخص و مستند بوده است یا خیر—حتی مرجعِ عبارتِ "اینگونه رفتارها" هم مشخص نیست، و البته بدیهی است که صرفِ اعتراض مهم نیست چرا که شخصِ ناشناسی می‌تواند مکرراً نامه‌های اعتراض‌آمیز در موردِ من به مسؤولان بفرستد. گمانِ من این است که نسبت‌دادنِ رفتارهای خلافِ شؤونات به کسی، علی‌القاعده باید دقیق‌تر از این باشد.

دوم اینکه در جمله‌ی معترضه‌ای در موردِ وبلاگِ شخصیِ من فرموده‌اید "که در آن به صراحت به ارتباطتان با پژوهشگاه تاکید شده است". این حرفْ درست نیست: در پروفایلِ وبلاگِ شخصیِ من هرگز ذکرِ صریحی از ارتباطِ شغلی‌ام با پژوهشگاه نبوده است. (البته تا چند روز پیش اگر کسی در این پروفایل به دنبالِ نشانیِ ئی‌میلِ من می‌گشت به <kaave@ipm.ir> می‌رسید؛ بعد از خواندنِ نامه‌ی شما این نشانی را با نشانیِ دیگری جایگزین کرده‌ام.) برای اطمینان، همه‌ی مطالبِ دو سالِ اخیرِ وبلاگ‌ را نگاه کردم، و دیدم که هیچ ذکری—به‌صراحت یا به‌تلویح—از ارتباطِ من با پژوهشگاه دانش‌های بنیادی در آنها نبوده است. اگر کسی همه‌ی مطالبِ سه سالِ گذشته را بخواند به نوشته‌ای درباره‌ی پژوهشگاه خواهد رسید که در آن توضیح داده‌ام چرا در گزینش شرکت نمی‌کنم و فرمِ حراست را هم پُر نمی‌کنم—اما در این مطلب هم فقط ذکرِ "پژوهشگاه" هست و صحبتی از "دانش‌های بنیادی" نیست. البته اشخاصِ پی‌گیر می‌توانند حدس بزنند که من در کدام پژوهشگاه بوده‌ام؛ اما مسلماً این حرفْ غلط است که هر کسی با نگاه به وبلاگِ من می‌تواند به‌راحتی به ارتباطِ نویسنده با پژوهشگاه دانش‌های بنیادی پی‌ببرد—دست‌کم نه راحت‌تر از آنکه چنین کسی می‌تواند بفهمد که من ارادتمندِ چامسکی و هیوم هستم، از شرکت در انتخاباتِ مجلس مفصلاً حمایت کرده‌ام، از شخصِ شما در موردِ تعریفِ جرمِ سیاسی انتقاد کرده‌ام، به مسائلِ صنفیِ آکادمیکِ فلسفیِ ایران حساس هستم، و غیرذلک.

اما اصلِ مطلب. فرموده‌اید:

    ضروری است به منظور احترام به ارزشهای اخلاقی و دینیِ مورد پذیرش جامعهٔ اسلامی و پژوهشگاه دانشهای بنیادی در شیوه وبلاگ نویسی خود تجدید نظر فرمائید. بدیهی است پژوهشگاه از همکاری با افرادی که به فرهنگ و ارزشهای مورد قبول پژوهشگاه دانشهای بنیادی پایبند نمی‌باشند معذور می‌باشد.

در پاسخ،  توجهِ شما را به این نکته جلب می‌کنم که برخی مؤسسات  رسماً و در زمانِ استخدام به کارکنان‌شان اعلام می‌کنند که کارکنانْ مجاز نیستند به اسمِ خود وبلاگی منتشر کنند. نه در قراردادهای من با پژوهشگاه چنین چیزی ذکر شده و نه نظیرش را در آیین‌نامه‌های پژوهشگاه دیده‌ام. غیر از این، گمانِ من این است که برای صدورِ حکمی با این محتوا که فلانِ نوشته‌ی خاصْ "مصداق بارز هنجارشکنی عرفی، اخلاقی و دینی می‌باشد" (عینِ عباراتِ جناب‌عالی در نامه‌تان) به چیزی بیش از داوریِ یک شخص نیاز است، اگرچه آن شخص رئیسِ پژوهشگاه باشد: به نظرم لازم است کمیته‌ی مربوطی رسماً تشکیلِ جلسه داده باشد و به متهم هم امکانِ دفاع و توضیح داده شده باشد.

در کمالِ احترام به جناب‌عالی (احترامی که از جمله ناشی است از سوابقِ شاگردیِ ایامِ جوانی در محضرتان)، عرض می‌کنم که دستورِ شما را در موردِ تجدیدِ نظر در شیوه‌ی وبلاگ‌نویسی‌ام خلافِ حقوقِ شخصیِ خودم و در حیطه‌ای غیرمربوط به پژوهشگاه می‌دانم؛ به علاوه، معتقدم داوری‌های شما در موردِ "اعتراض‌های متعدد" نسبت به رفتارهای من—یا دست‌کم نحوه‌ی اعلامِ این داوری‌ها—در تلائم با روالی نیست که از مؤسسه‌ی جدی و جاافتاده‌‌‌ی ما انتظار می‌رود. امیدوارم در تصمیم‌تان تجدیدِ نظر فرمایید.

اولین همکاریِ رسمیِ من با پژوهشگاه—که در آن زمان بسیار کوچک‌تر از الآن بود و به آن مرکز می‌گفتیم—در سالِ ۷۲ (یعنی تقریباً بیست سال پیش) بود که محققِ گروهِ منطق بودم، و بعد از آن هم در مقامِ ویراستار و دانشجویِ دکتری و (در چهارونیم سالِ اخیر) عضوِ هیأتِ علمی با پژوهشگاه ارتباطِ رسمیِ کاری داشته‌ام. امیدوارم بحثِ اخراجِ کسی با این سابقه، اولیای پژوهشگاه را برانگیزانـَد که آیین‌نامه‌ی "اخلاقی" و انضباطیِ روشنی تدارک ببینند.

با احترام،


کاوه لاجوردی
عضوِ هیأتِ علمیِ پژوهشکده‌ی فلسفه‌ی تحلیلی.

شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مرگِ ایبرت




در دوره‌ای که بیش از حالا امکانِ فیلم‌دیدن داشتم نوعاً کاری که قبل از انتخابِ فیلم می‌کردم این بود که ببینم راجر ایبرت درباره‌اش چه نوشته. سلیقه‌اش را قبول داشتم—یا شاید بهتر باشد بگویم که نقدهایش سلیقه‌ام را شکل داده بود. ایبرت چند روز پیش درگذشت. چند سالی بود شدیداً بیمار بود. سخنرانی‌‌اش در TED، در زمانی که دیگر توانِ تکلم نداشت، دیدنی و شنیدنی است؛ گریسته بودم همان موقع که دیدم...

از اسبابِ ارادتِ من به او مخالفت‌اش با رده‌بندیِ فیلم‌ها بود. غیر از این، جملاتِ به‌یادماندنی‌ای هم داشت. مثلاً در باره‌ی فیلمی گفته‌ بود (و به نظرم این را در برنامه‌ی تلویزیونی‌اش شنیدم؛ در نقدِ مکتوب‌اش نیست) که تنها سه چیزِ خوب دارد: چهره‌ی هَلی بـِری، بدنِ هلی بری، لباسِ هلی بری.

و درباره‌ی بازیِ پاچینو و دنیرو نوشته بود که همیشه صحبتِ این هست که بازیگران برای درآوردنِ نقش‌ها رفتارهای مردمان را مطالعه می‌کنند. اما پاچینو و دنیرو، در این مرحله از کارشان، اگر بروند که پلیس‌ها یا دزدها را بررسی کنند محتمل است که ببینند رفتارِ این اشخاص اساساً مبتنی است بر بازی‌های این دو نفر در فیلم‌های قدیمی.

دنیا با ایبرت جای بهتری بود.

دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

جوّزده




آدم بهشت روضه‌ی دارالسلام را، و حالا ناز بر فلک و حکم بر ستاره کند. در ضمن، من نه آن‌ام که زبونی کشم از چرخِ فلک.

شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

یکی (هر کدام که باشد)




کارِ بیمه‌نامه که تمام شد پرسیدم که حالا این مبلغِ ماهیانه را چطور باید پرداخت کنم.

"هر ماه تشریف می‌برید همه‌ی شُعَبِ بانکِ ملت می‌ریزید به حساب."

"همه‌ی شعبه‌ها؟ چه سخت."